اگر من دلبسته‌ی تو باشم، دلبسته‌ی پیکرت نیستم، بلکه دلبسته‌ی تو در قالب پیکرت هستم. این تو هستی که به مثابه‌ی پیکری برای خودم می‌خواهمت.
من خواهان تملک تو هستم، نه به مثابه‌ی جسمی صرف، بلکه به واسطه و متجلی در پیکر تو. در نظر سارتر «تو» همان آزادی توست. به بیان دیگر «خود» و «آزادی» این‌همانند. اما برای ملاحظه‌ی قدرت نقطه‌نظر سارتر، لزومی ندارد کسی این این‌همانی را بپذیرد. 

ما موجوداتی جسمیت‌ یافته‌ایم و آگاهی ما از این جسمیت‌‌یافتگی برای زندگیمان ضروری است. وقتی با هم غذا می‌خوریم، راه می‌رویم یا سخن می‌گوییم، ما این کار را تنها به دلیل جسمیت‌یافتگیمان می‌توانیم انجام‌دهیم. اما وقتی ما با هم غذا می‌خوریم به یکدیگر به «مثابه‌ی» امر جسمیت‌یافته علاقه‌مند نیستیم. اگر من نسبت به تو شهوت جنسی داشته باشم، آن‌گاه به تو به «مثابه‌ی» امر جسمیت‌‌یافته متمایلم. این دلیل آن است که ابژه‌ی میل جنسی بودن می‌تواند بسیار مخاطره‌آمیز باشد: ناگهان آگاه‌شدن از این‌که کسی دلبسته‌ی دیگری است، او را از آفرینش جسمیت‌ یافته‌ی خویش آگاه می‌سازد. هرکس از پیکرش به مثابه‌ی تجلی‌گاه خویش و همچنین کانون میل دیگری به افراد آگاه است. برای سارتر، این واقعیت که میل جنسی چنین ساختاری دارد (که در واقع میل به دیگری از رهگذر پیکر اوست) به معنای این است که محکوم به شکست است.