کلیدر | محمود دولت آبادی

یک بار است زندگانی. یک بار. 
همان یک بار که نسیم صبح را به سینه فرو می‌دهیم، همان یک بار که عطش خود را با قدحی آب خنک فرو می‌نشانیم، همان یک بار که سوار بر اسب در دشت تاخت می‌کنیم، یک بار.. یک بار و نه بیشتر. 
بعد از آن دیگر تمام عمر را ما دنبال همان چیزها می‌دویم، بعد از آن دیگر تمام مدت را به دنبال همان طعم اولینِ زندگانی هستیم. در پی لذت اول. سیب را به دندان می‌کشیم تا طعم بار اول را در آن بیابیم، آب را سر می‌کشیم تا لذت رفع عطش بار اول را پیدا کنیم. در آب غوطه می‌زنیم تا به شوق بار اول برسیم و نسیم را می‌بلعیم تا نشانی از آن اولین نسیم بیابیم. زندگانی یک بار است، در هر فصل... 
تو چه می‌پنداری، ستار، تو درباره زندگانی چه فکر می‌کنی؟

شیرینی زندگانی بیش از یک بار به کام آدم نمی‌نشیند، اما تلخی‌هایش هر بار تازه‌اند، هر بار تازه‌تر...

عاشق سوخته

‌‏عٰاشق سوخته‏
‌‏پَرده بَردار ز رُخ، چهره گشا، ناز بس است‏
‌‏عاشق سوخته را دیدن رویت هوس است‏

‌‏دَست از دامنت ای دوست نخواهم برداشت‏
تا من دلشده را یک رمق و یک نفس است‏

‌‏همه خوبان بَرِ زیبائیت ای مایه حُسن‏
فی‌المثل دَر برِ دَریای خروشان چو خس است‏

‌‏مرغ پرسوخته را نیست نصیبی ز بهار‏
عرصه جولانگه زاغ است و نوای مگس است‏

‌‏دادخواهم غم دل را بکُجا عَرضه کنم‏
که چو من دادسِتان است و چو فریادرس است‏

‌‏این هَمه غلغل و غوغا که در آفاق بود‏
‌‏سوی دلدار رَوان و همه بانگ جرس است‏

ز همه دست کشیدم

زهمه دست کشیدم که تو باشی همه‌ام

باتو بودن زهمه دست کشیدن دارد

 

تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را!

تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را...

 

ز تو هر ذره جهانی، ز تو هر قطره چو جانی

چو ز تو یافت نشانی، چه کند نام و نشان را

کتاب سرخ | کارل گوستاو یونگ

تو، ای مرد، نباید سراغ زنانگی را از زنان بگیری، بلکه باید آن‌ را در خودت جستجو کرده و بازشناسی؛ چنان‌که گویی خودت هستی.

تو، ای زن، نباید مردانگی را از مردان طلب کنی، بلکه باید مردانگی درونت را خود بعهده بگیری، چراکه از ابتدا آن را داشته‌ای.

اما شنیدن این تو را حیرت‌زده می‌کند و سرگرم بودن‌ات با زنانگی آسان‌تر است، بنابراین مرد تو را تحقیر می‌کند، از آن‌جا که زنانگی خودش را حقیر می‌شمارد... اما اگر نیک بنگری خواهی دید که مردانه‌ترین مرد، روحی زنانه دارد و زنانه‌ترین زن، روحی مردانه. هرچه مردانه‌تر باشی، آن‌چه که واقعیت یک زن هست، هم آن‌قدر برای‌ات دورتر و ناشناخته‌تر است، چراکه زنانگی درون خودت بیگانه و سرخورده است.

اما اگر مدتی چون خود در خلوت‌ات با خود باقی بمانی، انسانیت‌ات را به خاطر خواهی آورد. در رفتارت نسبت به زن، نه فی‌نفسه چون یک مرد، که هم‌چون یک انسان خواهی بود، چنان‌که اگر جنسیت‌ات با او یکسان می‌بود. زنانگی‌ات را به یاد می‌آوری... برای مردی به‌شدت مردانه، پذیرفتن زنانگی‌اش تلخ و دردناک است.

شما برده‌ی آن‌چه در روح‌تان نیازمندید هستید. مردانه‌ترین مرد، نیازمند زنان است و در نتیجه برده‌ی آن‌هاست. خودت به یک زن مبدل شو و از بردگی و خدمت‌گذاری زنان، آزاد خواهی گشت. برای‌ات بد نیست اگر یک بار لباس‌های زنان را بر تن کنی: مردم به تو خواهند خندید اما بواسطه‌ی زن شدن‌ات، به آزادی از زن‌ها و سلطه‌ی‌شان دست می‌یابی. پذیرفتن زنانگی به تمامیت‌یافتن «خود» می‌انجامد. هم این برای زنی که مردانگی‌اش را بپذیرد صدق می‌کند.

از کافکا تا کافکا | موریس بلانشو

زبان جز با خلا آغاز نمی‌شود، هیچ کمال و هیچ یقینی حرف نمی‌زند؛ کسی که بیان می‌کند، چیزی کم دارد. نفی به زبان پیوند خورده است. در نقطه آغاز ، بدان منظور که حرفی زده باشم سخن نمی‌گویم، بلکه هیچ است، که می‌خواهد سخن بگوید، هیچ حرف نمی‌زند، هیچ بودش را در کلام می‌یابد و بودِ کلام، هیچ نیست. این صورت‌بندی توجیه می‌کند که چرا آرمان ادبیات بدین قرار است : هیچ نگفتن و سخن گفتن، برایِ هیچ نگفتن!
این رویاپروری نیست، رویااِنگاریِ تجملی نیست. زبان متوجه می‌شود که معنایش را ، مدیون فاصله گرفتن از وجود است، نه از آن‌چه وجود دارد و وسوسه می شود که این فاصله‌گیری را حفظ کند و خواستار دستیابی به خودِ نفی باشد و از هیچ، همه‌چیز بسازد. اگر از چیزها، فقط آنچه را گویای هیچ بودن آن‌هاست، بگوییم ، پس تنها امیدواری برای گفتن همه‌چیز، هر آینه، هیچ نگفتن است.

 

نامه به فلیسه | فرانتس کافکا

دچار نوعی بهت‌‌زدگی و بی‌حسی شده‌ام. احساسِ خستگی نمی‌کنم، خوابم نمی‌آید، غصه‌دار نیستم، شاد هم نیستم, قدرت این را ندارم که تو را با خیالِ خودم به اینجا بیاورم. هر چند که تصادفاً سمتِ راستم یک صندلیِ خالی وجود دارد، گویی برای تو گذاشته شده است.
در چنگالِ چیزی هستم و نمی‌توانم خودم را از دستش رها کنم.

تاملاتی فلسفی پیرامون میل جنسی | کرستوفر هامیلتن

اگر من دلبسته‌ی تو باشم، دلبسته‌ی پیکرت نیستم، بلکه دلبسته‌ی تو در قالب پیکرت هستم. این تو هستی که به مثابه‌ی پیکری برای خودم می‌خواهمت.
من خواهان تملک تو هستم، نه به مثابه‌ی جسمی صرف، بلکه به واسطه و متجلی در پیکر تو. در نظر سارتر «تو» همان آزادی توست. به بیان دیگر «خود» و «آزادی» این‌همانند. اما برای ملاحظه‌ی قدرت نقطه‌نظر سارتر، لزومی ندارد کسی این این‌همانی را بپذیرد. 

ما موجوداتی جسمیت‌ یافته‌ایم و آگاهی ما از این جسمیت‌‌یافتگی برای زندگیمان ضروری است. وقتی با هم غذا می‌خوریم، راه می‌رویم یا سخن می‌گوییم، ما این کار را تنها به دلیل جسمیت‌یافتگیمان می‌توانیم انجام‌دهیم. اما وقتی ما با هم غذا می‌خوریم به یکدیگر به «مثابه‌ی» امر جسمیت‌یافته علاقه‌مند نیستیم. اگر من نسبت به تو شهوت جنسی داشته باشم، آن‌گاه به تو به «مثابه‌ی» امر جسمیت‌‌یافته متمایلم. این دلیل آن است که ابژه‌ی میل جنسی بودن می‌تواند بسیار مخاطره‌آمیز باشد: ناگهان آگاه‌شدن از این‌که کسی دلبسته‌ی دیگری است، او را از آفرینش جسمیت‌ یافته‌ی خویش آگاه می‌سازد. هرکس از پیکرش به مثابه‌ی تجلی‌گاه خویش و همچنین کانون میل دیگری به افراد آگاه است. برای سارتر، این واقعیت که میل جنسی چنین ساختاری دارد (که در واقع میل به دیگری از رهگذر پیکر اوست) به معنای این است که محکوم به شکست است.

از نامه‌های فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان

فکرت را می‌کنم، مثل این است که توی قلبم دارند طبل می‌زنند،
هر ضربه را هزاران بار 
قوی‌تر کن و هر ضربه را
 هزاران بار تکرار کن.
تنم پاره پاره می‌شود.

وقتی نیچه گریست | اروین د. یالوم

برای اینکه دو نفر برای هم خوب باشند، هر کدام باید ابتدا برای خود خوب باشد. تا موقعی که متوجه تنهایی خود نشویم، از دیگری به عنوان سپری در مقابل تنهایی استفاده می کنیم. فقط کسی که بتواند مثل عقاب شجاعانه زندگی کند، قادر است به دیگری عشق پیشکش کند.

عقاید یک دلقک | هاینریش بل

دنیا دیگر ظرافت نمی‌شناسد، نکته‌سنج نیست. آدم‌ها نمی‌فهمند لحظه نشستن و برخاستن، نوشیدن یک لیوان آب یا باز کردن در یک قوطی توسط معشوق در چشم عاشق چقدر می‌تواند باشکوه، پر هیمنه و زیبا باشد. اما برایشان مهم است که اسم معشوق‌شان چقدر دهان را پر می‌کند و چند دهان را می‌بندد.
دنیا جای ژست‌های تهی، لحظه‌های تهی، مردمان تهی و نیازهای بی‌پایه و امیال قلابی است.

فلسفه مک اینتایر | جک راسل وینستین

تقریبا همه شکاکان و خداناباوران بزرگ دنیای مدرن غرب، هم در زندگی خود و هم در تدریس، از نظر اخلاقی محافظه کار بوده‌اند. برای مثال فروید و مارکس بسیاری از فضایل سنتی را بدیهی می‌انگاشتند و رفتار اخلاقی نامشروع و طرز فکر بسیاری از مارکسیست‌ها و فرویدی‌ها از نظر آنها بسیار ناخوشایند بود.

از آن طرف بسیاری از خداباوران مسیحی در جنایات بزرگ عصر خود دست داشته‌اند: در میان اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها، مومنان کاتولیک هم حضور داشتند، همچنین دست پروتستان‌های معتقد، به بمباران هیروشیما و درسدن آلوده بوده است. با مشاهده چنین وقایعی، قبول این سخن داستایفسکی که اگر خدا وجود نداشته باشد، هرکار مجاز است، ناگزیر دشوار است. 

از سقراط تا سارتر | پروفسور ت.ز لاوین

هیوم می‌گوید هنگامی که ادعا می‌شود معجزه‌ای رخ داده است نوعی خطا در این ادعا راه یافته است. آدم عاقل تصمیم خواهد گرفت که گواهی شاهد را مورد ارزیابی قرار دهد. شاهد ممکن است صادق اما تحت تاثیر توهمی اغفال شده باشد یا عمرا دروغ بگوید. 

هیوم نتیجه می‌گیرد که هیچ گواهی انسانی نمی‌تواند در مقابل حجم بزرگ تجارب انسانی از قوانین طبیعت نیروی کافی داشته باشد که اثبات کند این قوانین نقض شده است یعنی معجزه‌ای را ثابت کند و سرانجام هیوم می‌گوید هیچ معجزه‌ای نمی‌تواند بنیان کافی برای دین باشد پس چون مسیحیت بر اعتقاد رستاخیز اعجاز آمیز عیسی استوار است به هوش‌ انسانی بی‌حرمتی می کند.

درس‌های تاریخ | ویل دورانت

بعضی از مخالفان کلیسا شک کرده‌اند که هرگز دین اخلاقیات را تعالی بخشیده باشد، زیرا در ادوار سلطه‌ی دین، فساد اخلاق رونق و رواج داشته است. 

مسلماً شهوت‌پرستی، باده‌گساری، خشونت، آز، نادرستی، دزدی، و تجاوز در قرون وسطی وجود داشته؛ اما بی‌نظمی اخلاقی زاده‌ی پانصد سال تهاجم بربرها، جنگ، نابودی اقتصادی و نابسامانی سیاسی بسیار شدیدتر می‌بود اگر تاثیر تعادل بخش تحذیرها و نصایح، اسوه‌های قدیسان، و نیایش‌های وحدت‌آفرین و آرام کننده مسیحیت وجود نداشت.
مردانی بر کلیسا حاکم شدند که معلوم شد اغلب رشوه‌خوار، منحرف یا زیاده‌خواه هستند. فرانسه که در ثروت و قدرت پیش افتاده بود، دستگاه پاپ را آلت سیاسی خود ساخت. کلیسا با افسانه‌های دینی، آثار جعلی، و معجزه‌های مشکوک، در برابر فریب و نیرنگ سر فرود آورد.

برادران کارامازوف | فئودور داستایفسکی

اگر از دین خارج شده باشم، به چه شیوه و با کدام عدالت، به خاطر انکار مسیح، در دنیای دیگر مسئول شناخته می‌شوم، وقتی که از طریق خود فکر، پیش از انکار مسیح از مسیحی بودن خارج شده بوده‌ام؟ 

چه کسی تاتارِ کافری را، به خاطر اینکه مسیحی به دنیا نیامده، حتی در بهشت، مسئول می‌شناسد؟ و چه کسی به این دلیل عقوبتش می‌کند، با توجه به این نکته که پوست گاو را دو بار نمی‌کنند؟ چون وقتی آن تاتار بمیرد، ذات باری‌تعالی به فرض آنکه او را مسئول هم بشناسد، به گمانم کم‌ترین نوع عقوبت‌ها را درباره او قائل می‌شود (چون باید عقوبت شود،) چرا که او اگر کافری نجس و از مادری کافر به دنیا آمده، سزاوار سرزنش نیست. مطمئنا خداوند خدا نمی‌تواند دست تاتاری را بگیرد و بگوید او مسیحی است؟ معنایش این می‌شود که باری‌تعالی راست نمی‌گوید. و مگر می‌شود که خداوندِ آسمان و زمین، حتی یک کلمه هم دروغ بگوید؟ 

مادام بواری | گوستاو فلوبر

- اگر من بجای دولت بودم دستور می‌دادم ماهی یکبار از کشیش‌ها خون بگیرند. بلی، خانم لوفرانسوا، هر ماه یک خون گرفتن حسابی به نفع نظم شهر و بسود خلقیات جامعه است!

- ساکت آقای هومه، شما لامذهب هستید!

- من مذهب دارم، مذهب خودم را. و حتی از تمام این کشیش‌ها باهمه‌ی دورویی و حقه بازیشان مذهبی‌ترم. من برعکس این‌ها خدا را می‌پرستم و بوجود باریتعالی و به وجود آفریننده‌ای اعتقاد دارم. حال این آفریننده هر که می‌خواهد باشد، برای من مهم نیست. او ما را به این دنیا آورده تا تکلیفمان را نسبت به وطن و به خانواده انجام دهیم. دیگر لزومی نمی‌بینم در این که هر روز به کلیسا بروم و ظرف‌های نقره را ببوسم و از جیب خود، یک مشت دلقک را که از ما بهتر می‌خورند پروار کنم!